تبليغاتX
نوید و سحر
عاشقانه
نمیدونم چی شد که اینجوری شد
نمیدونم چند روزه نیستی پیشم
اینارو میگم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیوونه میشم

تا کی به عشق دیدن دوبارت
تو کوچه ها خسته بشم بمیرم
تا کی باید دنبال تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم

قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه

یادت میاد ثانیه های آخر
گفتی میرم اما میام به زودی
چشمامو بستم نبینی اشکمو
چشمامو وا کردمو رفته بودی

قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی
از اولش کناره من نبودی
آخرش هم کاره خودت رو کردی

قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 7:15 PM  توسط زهرا | 
در عرض یک دقیقه می شه
یکی رو خورد کرد ... در عرض یک ساعت

می شه کسی رو دوست داشت ... در عرض یک

روز می شه عاشق شد ... ولی یه عمر طول

می کشه تا کسی روفراموشکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 7:14 PM  توسط زهرا | 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد،

و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :

هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.

چشمانش پر از اشک شد

ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :


جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 4:24 PM  توسط زهرا | 
سلام دسته گلا

فردا تولد امام رضاست کسی که من تموم زنگیمو مدیونشم و عاشقانه دوستش دارم امسال هم کلی گریه و زاری کردم تا قسمتم شد برذم مشهد یعنی اگه نمیرفتم واقعا روانی میشدم بدجور ۳ روز مونده به بازگشایی مدارس قسمتم شد و رفتم مشهد اونجا که بودم اصلا بازار نمیرفتم همیشه تنهایی میرفتم حرم یادمه ظهر که میرفتم حرم توی صحن انقلاب وسط افتاب میشستم تا عصر که سایه میشد بعد می یومدم هتل دوباره شب میرفتم تا نصف شب و خوشبختانه چون هتلمون به حرم نزدیک بود میتونستم تنها برم الان که یادش افتادم چشمام پراز اشک شد تازه تصمیم گرفتم امید خدا و کمک خود اما رضا درس بخونم تا سال دیگه کنکور رتبه خوب قبول بشم تا بتونم برم مشهد که هروقت دلم گرفت برم کنار عشقم باهاش دردودل کنم.واقعا مشهد خیلی حال خوبی داره اخه هیچکس نمیشناستت میتونی بلند بلند گریه کنی بدون اینکه تو فکر ریا باشی تو رو خدا اگه این مطلبمو خوندین واسه دانشگام دعا کنین.میدونم خیلی وقته اپ نکردم شرمنده ی همتونم اخه بعد از اینکه از مشهد اومدیم مامانم اینا کربلا قسمتشون شد و همه کارای خونه افتاد رو دوش من حالا هم که ۱هفته هست اومدن هنوز کسی میاد دیدنیشون درسا هم که خیلی زیاده به ادم مهلت هیچی رو نمیده بازم شرمنده بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 5:48 PM  توسط زهرا | 

روحم شاد

روزی خواهد آمد که دیگر زنده نیستم

روزی که کارگران سر آسوده بر بالین مینهند

روزی که سربازی که برای کشتن پدرانی دیگر به جنگ رفته بود به دخترش باز میرسد

روزی که بچه ای بی شنیدن قصه ای نمیخوابد

روزی که کسی بی مادر نمیشود

روزی که کسی گرسنه نمی ماند

روزی که کسی بی نیاز از غیر نمیگردد

روزی که کسی محتاج دیگری نمشود

آن روز زنده نیستم اما

روح من شادان است

چرا که پس از مرگ چیزی را میبیند که در تمام عمر از دیدنش محروم بوده

طعم شیرینی را میچشد که هرگز در زندگی نچشیده

صدای خنده هایی را میشنود که هرگز نشنیده بود

و بالاخره پس از سال ها زندگی با درد پس از مرگ به آرامش میرسد

و آمرزیده میشود

جسمم شاد نیست

حداقل روحم شاد!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 6:24 PM  توسط زهرا | 
غریب آشنای من،در دنیایی که واژه ها رنگ باخته اند و قلب ها این خانه های خالی مبهوت گاه ماوای هوایند و گاه در بند قضا،از خلوتگه شهر آشوبها و هیاهوهای صداقت پیشگان دروغ پرداز،از شهر بی هویتی ها و سکانس های توخالی برایت می نویسم.هرآزادی محکومیتی دارد و هر محکومی اجباری.اجباری سخت به نام زندگی. چه بسا فاعلانی که در پستوی اجبار شانه خالی می کنند و چشم بر مقصد خود می بندند و مانند دیوانگان بر زندگی می خندند و راه بی راهه پیش میگیرند.آنان می دانند که هر گوهری جز در سایۀ وقف لحظه های شاد و غمگین زندگی،جز تن سایدن بر تیغ موج های جلاد اقیانوس انتظار بدست نمی آید.اکنون دیر زمانیست که من گوهر ناب جستجوهایم را در دیدگان تو یافته ام.بارهااز حزن تنهایی خود به گوشه ای خزیده ام.با این امید که بر جان من ز شوق خود سایه گستری و آنگاه تمام دارو ندارم را ارزانی دیدگانت کنم و تمام درد و شادیهامان را به رسم تقسیم به تحلیل در آوریم

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1390ساعت 9:34 AM  توسط زهرا | 
 
سلام دسته گللللللللللللللللللللللللللللا

یه نفر به اسم محمد واسم کامنت گذاشته بود و تولدمو تبریک گفته    اولا ممنون ثانیا تولد من 25 خرداد بود فکر کنم واسه تبریک یه خورده دیر باشه ثالثا یه نظرم میشناسمش اگه لطف کنین و بگین کدوم محمدین ممنون میشم
فعلا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 10:0 PM  توسط زهرا | 
 
سلام دسته گللللللللللللللللللللللللللللا

یه نفر به اسم محمد واسم کامنت گذاشته بود و تولدمو تبریک گفته    اولا ممنون ثانیا تولد من 25 خرداد بود فکر کنم واسه تبریک یه خورده دیر باشه ثالثا یه نظرم میشناسمش اگه لطف کنین و بگین کدوم محمدین ممنون میشم
فعلا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 10:0 PM  توسط زهرا | 

امروز در نهایت خوشحالی پر از غمم...

 

تولد تنهایی هام مبارک....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 11:52 PM  توسط زهرا | 
سلاااااااااااااااااااااااااااام دسته گلا

یه خبر بد ۲۰ دقیقه دیگه تولدمه همه دارن بهم اس میدن اما چه فایده وقتی امید به زندگی وجود ندارم فردا قراره با بچه ها بریم باغ جشن بگیریم جای همتون خالی

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 11:43 PM  توسط زهرا | 
غریب آشنای من،در دنیایی که واژه ها رنگ باخته اند و قلب ها این خانه های خالی مبهوت گاه ماوای هوایند و گاه در بند قضا،از خلوتگه شهر آشوبها و هیاهوهای صداقت پیشگان دروغ پرداز،از شهر بی هویتی ها و سکانس های توخالی برایت می نویسم.هرآزادی محکومیتی دارد و هر محکومی اجباری.اجباری سخت به نام زندگی. چه بسا فاعلانی که در پستوی اجبار شانه خالی می کنند و چشم بر مقصد خود می بندند و مانند دیوانگان بر زندگی می خندند و راه بی راهه پیش میگیرند.آنان می دانند که هر گوهری جز در سایۀ وقف لحظه های شاد و غمگین زندگی،جز تن سایدن بر تیغ موج های جلاد اقیانوس انتظار بدست نمی آید.اکنون دیر زمانیست که من گوهر ناب جستجوهایم را در دیدگان تو یافته ام.بارهااز حزن تنهایی خود به گوشه ای خزیده ام.با این امید که بر جان من ز شوق خود سایه گستری و آنگاه تمام دارو ندارم را ارزانی دیدگانت کنم و تمام درد و شادیهامان را به رسم تقسیم به تحلیل در آوریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 5:11 PM  توسط زهرا | 
امسال هم خوب یا بد تمام شد ..... سال دیگه هم همینطوره.......امیدوارم یه خورده زندگیم تغییر کنه از یکنواختیش حالم بهم میخوره گاهی وقتها دوس دارم تمامش کنم اما جرات میخواد که من ندارم دل خیلی هارو شکستم با خیلی ها بد رفتار کردم واسه همه اینا معذرت میخوام خودم پشیمونم البته گاهی وقتا دست خود آدم نیست. باشد که درس بگیرم نه تنها من همه آدما که کسی رو نرنجونیم البته بعضی ها هم دلشون میخواد آزرده خاطر بشن دیگه من میتونم کاریش کنم و کلا بی خیالش....امیدوارم سال خوبی باشه نه تنها واسه من واسه همه واسه همه دوستام واسه کسایی که میشناسمشون و تنها چیزی که از خدا میخوام واسه همه کسیایی که اینو میخونن اینه که خدایا هیچ کسیو نا امید نکن....الهی آمین ! الان اصلا حس خوبی ندارم یه جوریم که نمیتونم بیانش کنم مثل همیشه یه جورایی پشیمونم عمرم به بطالت گذشت امیدوارم یه خورده آدم شم به قول یکی بچه ها سعی میکنم آدم شم....پارسال یعنی سال ۸۸ رو با کمال بی تفاوتی تمام کردم اما ۸۹ رو با یه انرژی خاصی اما زیاد دووم نیورد امسال دارم با حسرت سپریش میکنم حسرت رئزایی که میتونستن خوب باشن اما خودم خرابشون کردم ........کلی برنامه دارم واسه ده ی ۹۰ کلی میخوام یه تغییراتی رئ لحاظ کنم اساسی هرچند شاید طول بکشه اما ایمان دارم که میتونم و میخوام خدایا با اینکه گاهی وقتا دعوامون میشه اما دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 4:25 PM  توسط زهرا | 

برایت آرزو میکنم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان  هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .

ای کاش کسی هم برایم آرزو می کرد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 3:50 PM  توسط زهرا | 
سلام بچه ها نمیدونم چجوری خودمو تا اینجا کشیدم تا بنویسم وضع روحیم افتضاحه دیروز وقتی از مدرسه اومدم دیدم همه دارن گریه میکنم سرگردون بودم تا اینکه شنیدم پسرعموم تصادف کرده و مرده قلبم وایساد سرم گیج رفت شروع به گریه کردم اینقدر گریه کردم که دیگه چشمام باز نمیشد خیلی دوستش داشتم خیلی زیاد دیگه چشمام خشک شدن گریم نمیاد اما حالم داغونه هنوز باورم نشده کاش من به جاش مرده بودم کاش یکی از ته دل درکم میکرد کاش خدا مهربون تر بود کاش کاش کاش.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 5:4 PM  توسط زهرا | 

تو یه جا نشستی مظلوم ٬ من بیچاره یه محکوم

قسم و آیه چه فایده ٬ واسه پرونده ی مختوم

*

بدجوری دلم گرفته شیشه ها مات و کبودن

چرا قصه ها اسیرن یکی بود یکی نبودن

*
تو سرت کجا شلوغه که یادت رفته منی هست

کی اومد چشاتو روی لحظه ها یکی یکی بست

*

بگو شیطونه تو جلدت بگو که خودت نبودی

بهتر از من گیر آوردی میمیرم من از حسودی

*

هیشکی از من نمیپرسه تو دلم چیا گذشته

درد طعنه های مردم از دلم هیچی نذاشته

*

تو رو دوست داشتن من نه نگو یه جور گناهه

میدونم یه روز میای تو عمر این سفر کوتاهه

*

توی این روزای آخر انتخاب تو دو راهه

عشق اولت منم من ارزش اون به یه کاهه ؟

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 3:12 PM  توسط زهرا | 
دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمیشود...

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید میشوند...

یکی در مه...

یکی در غبار...

یکی در باران...

یکی در باد...

و بیرحم ترینشان در برف...{شاید هم بهار!!!}

آنچه به جا میماند

رد پایی است

و خاطره ای که هر از گاه

پس میزند مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 3:10 PM  توسط زهرا | 
 

من تمام بی كسی هايم را قامت بسته ام و در طولانی ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك می ريزم و به بلندای يلدای فراقت با آهی از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر می كنم ...!!!!!!

بگذار بی ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ می شود ، وقتی نيستی دلتنگی هايم را قاب می كنم . لحظه لحظه غروبی را كه نيز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم ، قاب می كنم تا وقتی آمدی نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاری ....!

تو كه می آيی پنجره ای باز می شود، پرده بی رنگ دلتنگی كنار می رود ، آرام ميان جانم خانه ميكنی و چه ساده همسايه دلم می شوی ، حال من و ستاره ها دلتنگ تو ايم ....!!!!

آه كه اي كاش همه روياها به حقيقت مي پيوست كاش آن پنجره در عالم خواب نبود

اما افسوس...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 3:46 PM  توسط زهرا | 

گرچه دير است امّا خالي از لطف نيست:


 


دي‏شب اين طبع بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بکند
***
چشم بد دور، عمرتان بسيار
کس نبيند ملال‏تان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيال‏تان آقا!
***
چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته
***
هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السکينه» تو را
کرده سرشار از فراواني
***
واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور
***
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردم‏ش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي
***
سهم دلدادگان تو سلوي(سلوا)
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
که ز امت چنين کند تجليل
***
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»
***
گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!
***
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر يا صاحب الزمان (عج) گل کرد
***
جان ايران! چه شد که جان‏ات را
جان ناقابلي گمان کردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردي؟!
***
جسم تو کامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يک بغل گل ياس
دست‏ات اما حکايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!


(م.ص)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 4:19 PM  توسط زهرا | 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

      تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم  

     برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

      لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

      تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

      تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

      تو برای لبخند تلخ لحظه ها

      پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

      تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

      اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

      تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

      تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

      تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

      تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

      تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

      تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 7:35 PM  توسط زهرا | 
 گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم

می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند

فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

 

شاعر: لینا روزبه حیدری

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 6:24 PM  توسط زهرا | 
با غرور بی دلیلت منو آزار نده

 به منه خسته و بی حوصله هشدار نده

بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه

به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده

 به خدا من خودم رفتنیم

واسه دیگران تو شمعی

واسه من خاموش و غمگین

برای خودی تو دردی

واسه غریبه تسکین

واسه دیگران حقیقت

واسه من عین سرابی

برای همه ستاره

واسه من مثل شهابی

وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بخدا من خودم رفتنیم

به خدا

به خدا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 6:23 PM  توسط زهرا | 
سلام به همه ی دوستای گلم امروزو به همتون تبریک میگم

امیدوارم این روز قشنگ برای شما همرنگ ولنتاین من نباشه .ولنتاین سالگرد بزرگترین و قشنگترین

 

اشتباه زندگیمه میدونم یادش نیست........واسه همین نمیبخشمش........نمیبخشمش چون از یاد برد

 

 امروز را.........نمیبخشمش چون دم رفتن از من خداحافظی نکرد..........ارزوی خوشبختی

 

 نکرد...........نمیبخشمش چون نگفت برای چه میرود.............نمیبخشمش چون بابت بودنم تشکر

 

نکرد..........نمیبخشمش چون از یادم برد  به گناه

 

نکرده.........نمیبخشمت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 7:31 PM  توسط زهرا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 3:58 PM  توسط زهرا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 3:56 PM  توسط زهرا | 
کریم باقری «پدرسالارانه» پرسپولیس را در داربی تهران به پیروزی رساند. این بهترین تعبیری است که احتمالاً می توان درباره نقش ژنرال سرخ بیان کرد.

احتمالاً کریم باید این سوپرگل را می زد تا ما یادمان باشد که شماره شش اسطوره ای پرسپولیس همان نمونه نادری است که فوتبال ما در این سالها به خود دیده و خواهد دید. ژنرال را در تمام سالیان پرافتخار گذشته اش به یاد می آوریم که با آن چهره ساده و دوست داشتنی در اوج فشار و باخت هم با ته لهجه شیرین آذری اش از هیچ چیز گلایه نکرد و از امید به آینده گفت. سالم زندگی کرد و از حاشیه دور ماند. به خانواده رسید و اسیر زرق و برق های ستاره کش نشد. حتی در اروپا هم که بود باز چهره ظاهری اش را دچار دگردیسی نکرد و کریم باقری ماند با همان سبیل هایی که هیچگاه از روی لبانش محو نشدند و نشانه ای بودند از رادمردی وی. دیروز کریم باقری با شوت استثنایی اش دوباره تمام آن صحنه های غرور انگیز گذشته را که یک تنه خلق کرده بود از جلوی چشمانمان رژه برد. او در آستانه دهه چهل زندگی، با همان قدرتی شوت زد که در عنفوان جوانی مقابل تیمهای آسیایی و در جام جهانی مقابل یوگسلاوی و آلمان زد.

گل داربی شاید بهترین پاداشی بود که خدا می توانست به کریم بدهد. هرچه باشد گلزنی در داربی تهران برای ایرانی ها ارزشش به اندازه حضور در جام جهانی است (نیست؟) اینجا در داربی زدن یک گل، یعنی تسخیر قلب میلیونها هوادار. کاری که باقری ، در تمام عرصه ها کرده بود جز در داربی. کریم البته دیروز علاوه بر سوپر گلش، سوپر تجربه اش را هم در پایان دادن به غائله حقیقی- رضایی نشان داد و پدرسالارانه تیم را که تا ورطه ازهم پاشیدن می رفت جمع و جور کرد و به پیروز ی رساند.

تصور کنید در داربی دیروز، کاپیتان پرسپولیس بازیکنی غیر از باقری بود، چه کسی می توانست آن وسط با توپ و تشر بازیکنان افسار گسیخته را به حالت عادی برگرداند؟

امروز از هم دوره ای های باقری تقریباً اثری در لیگ برتر نیست. همه محو شده اند. حتی بازیکنانی که چند سال پس از باقری هم رو شدند رفتنه اند اما او هنوز در داربی می جنگد و گل می زند. در 37 سالگی این همه انگیزه و انرژی فقط یک معنا دارد. زندگی سالم. چیزی که جز یکی دو بازیکن دیگر نتوانستند به آن تن دهند که اگر می دادند الان بودند. باورم این است کریم با این گل رؤیایی باید تصمیمش را برای خداحافظی در پایان این فصل قطعی کند و خاطره «مرد خندان سبیلوی مهربان» را برای همیشه در ذهن و قلب هواداران قاب بگیرد
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 3:52 PM  توسط زهرا | 
 
سلام به همه میدونم دیر شده اما حالا برد پرسپولیس رو به همه ی
 
 
 پرسپولیسی های دواتیشه که یکیش هم خودم هستم تبریک
 
 
میگم.من موقع تماشای بازی 20بار سکته کردم اگه مساوی یا خدایی
 
 
 نکرده میباخت من تنها که میمردم اینم قابل ذکره که اگه عشق من
 
 
علی کریمی هم در داربی حضور داشت بازی زیباتر بود بازم تبریک
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 3:48 PM  توسط زهرا | 

با عرض عذرخواهی خدمت پسران از این مطالب ناراحت نشید فقط

 

 واسه جواب به یه نفر نوشتم.بازم ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 8:56 PM  توسط زهرا | 
المپیک پسر هارسید ۱)مخ زدن دختر بسیجی در ۱۰ ثانیه ۲)تحمل کردن و از حال نرفتن در مقابل ۲۰ دختر سمج ۳)دویدن در حیاط مدرسه دخترانه بدون نگاه کردن به اطراف ۴)رقابت با دختران در رشته چونه زنی وپر حرفی وپشت مبایل یا تلفن ۵)ناز کشی ۳ دختر به طور همزمان مطلب دیگه اش: اگر پسرا نبودن؟ ۱)اگر پسرا نبودن کی مامان رو دق می داد؟ ۲)اگر پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟ ۳)اگر پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کی ضایع میکرد؟ ۴)اگر پسرا نبودن دخترا به کی میخندیدن؟ ۵)اگر پسرا دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟ ۶)اگر پسرا نبودن دخترا کیو تیغ میزدن؟ ۷)اگر پسرا نبودن تو کلاس کی میرفت کج می اورد؟ ۸)اگر پسرا نبودن کی نمره هاش همیشه تک بود؟ ۹)اگر پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 8:53 PM  توسط زهرا | 
می دانید اگر پسر ها نبودند چی می شد؟
1-دیگه کی بود که دخترها مسخرشون کنه؟
2-دیگه کی بود که با دیدن دخترها دست وپایش شل بشود؟
3-دیگه کی بود که دخترها خرش کنند؟
4-دیگه کی بود که دخترها سرشون داد بزنند؟
5-دیگه کی بود که ساعت 7صبح مثل کشیکی ها دم در خونه دختر ها واسته؟(ونگهبانی بده؟)
6-دیگه کی بود که داداش دخترها به باد کتکش بگیره؟
7-دیگه کی بود که برای عشق دخترها بخونه؟
8-دیگه کی بود که بابا هر روز عین خر ازش کار بکشه؟
و......
حالا اگر دختر ها نبودند چی می شد؟
1-دیگه کی بود که به بابا مربا بده ؟
2-دیگه کی بود که پسرها را خمار کنه؟
3-دیگه کی بود که پسر ها سرکار بذاره؟
4_دیگه کی بود که حال پسر ها را بگیره؟
5-دیگه کی بود که عین فرشته مهربون که سر راه پینوکیو سبز شد اونو از دروغ گویی باز داره؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 8:52 PM  توسط زهرا | 
ویژگی های یه پسر خوب

 

یه پسر خوب هیچ وقت وقتی 18 سالش شد واسه گواهینامه وماشین از خونه قهر نمی کنه یه پسر خوب از پنجم ابتدایی سه تیغه نمی کنه یه پسر خوب تا نصف شب دختر مردم را زابراه نمی کنه یه پسر خوب از 12سالگی جلوی مدرسه دخترانه مثل میله وای نمی ایستد یه پسر خوب هیچ وقت داد وهوار نمی کشه وادای مردها را در نمی اره یه پسر خوب همزمان با 700تا دختر دوست نمی شه وبه همشون قول ازدواج نمی ده یه پسر خوب خانم ها وسط خیابان بلند نمی کنه ببره... یه پسر خوب به هر دختر خوبی که رسید پیشنهاد....نمی ده یه پسر خوب واسه دختر ها 12345 تا ای دی مختلف واز نمی کنه چون خانم ها می دانند بد مارمولکی هستید یه پسر خوب هیچ وقت وقتی ماشینش تو ترافیک گیر می کنه دستشو تا بناگوش تودماغش فرونمی بره یه پسر خوب هر جا می ره از کوچک یا بزرگ بودن...صحبت نمی کنه یه پسر خوب روزی 12تا زنو بلند نمی کنه یه پسر خوب با مامانش سر دوست دخترش دعوا نمی کنه یه پسر خوب وقتی چند تا خانم متشخص دارند حرف می زنند نمی اید میان کلام ونمی گوید:منم گلابی ام یه پسر خوب وقتی صدای دوست دخترش را شنید دلش غش نمی رود یه پسر خوب وقتی یک دختر خوب بهش تل نمی ده التماس نمی کنه یه پسر خوب وقتی یک دختر از اونجا رد می شه چشم هاشو4تا نمی کنه یه پسرخوب هیچ وقت از 12 سالگی سیگار نمی کشه یه پسر خوب هیچ وقت خواهرش را(که الهی سکته کند بمیرد)را به دوست دخترش ترجیح نمی دهد یه پسر خوب هیچ وقت قراره بیخود نمی ذاره وقتی گرفته خوابیده یه پسر خوب به زور از یک دختر خوب ای دی نمی گیره یه پسر خوب به وبلاگی که بهش مربوط نیست مراجعه نمی کند یه پسر خوب وقتی به وبلاگی که بهش مربوط نیست رفت نظر نمی ده یه پسر خوب وقتی یک وبلاگ ضدپسر دید برای نویسنده اش حرف در نمی اورد که توی عشق شکست خورده یه پسر خوب هیچ وقت........اصلا مگه پسر خوب هم وجود داره

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 8:51 PM  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درد و دل

پاداش سكوت چیست؟
حرفها‍ی ناگفته ا‍یست؛ درا‍ین قفس
چشمها منتظرند
لبها خاموش‌اند
باكلمات باز‍ی می‌كنم
كلمات را باخشتها برهم می‌چسبانم
باز؛ آنچه كه با‍ید بازگو شود ناگفته می‌ماند
پاداش سكوت چیست!!!!!

*****************

پیوندهای روزانه
شادی خنده

الناز
شیر مرغ تا جون کامپیوتر
عشق اولم

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM